گداي محبت كه باشي ، زودتر ضربه خواهي خورد و رسم روزگار چيزي جز اين نيست.

دنبال آزادی و شور در پیش عشق بی فریب
تموم زندگی من حسرت و دلواپسیه
ساده بگم قصه من نمادی از بی کسیه
یکی اومد هزار تا رفت یه شادی و هزار تا غم
خدای من! به کی بگم؟ کی بشه از دنیا برم ؟
همیشه گر یونه چشمام ! همیشه حیرونه نگام!
بگو چرا قصر وفا همیشه ویرونه برام؟
می گن جوونی تو هنوز چی می گی از شادی بگو
نمی دونن که بخت من از راحتی نبرده بو
روزا به فکر رفتنم شبا دچار موندم
انگاری جا خوش کرده غم توی طنین خوندنم!
واسه من بی سرپناه هیچ سقفی پیدا نمیشه
تو این زمونه غریب هیچ دلی دریا نمیشه
شبا تا صبح دعا و اشک روزا تا شب غم و جنون
بهار دیگه تموم شده اومده باز فصل خزون
نمی دونم حرف دلو چه جوری فریاد بزنم
دل می گه بیرونش کنم افسوس آه و از تنم
کاشکی ! که این ترانه ها هیچ جایی پیدا نمی شد
کاشکی ! که بین عاشقا هیچ کسی تنها نمی شد
دوباره بیت آخر و همون غم همیشگیم
هزار تا بیتم که بشه درست نمیشه زندگیم

در حالی که از پنجره اتاق به دوردست ها می نگرم از سیاهی شب تمام وجودم می لرزد
شبی که سکوت را برایم معنا می کند شبی که غروب لحظه هایم را نزدیک می کند اما با این حال ستاره هایی را می بینم که عاشقانه سوسو می زنند پروردگارا به کدامین گناه مجازات شدم من که مهربان بودم و وفا رسم زندگیم بود
در دو راهی قرار گرفته ام نه راه پس دارم نه راه پیش ...به یادم میادم می اید که گفتند :دنیا بی وفا است اما من با خودم می گویم که این دنیا خدایی هم دارد وکلی مجازات برای کسی در نظر می گیرد که قلبی را بی صدا می شکند غم بر صدایم رخنه کرده نفسهای خسته ام روی غربت تنهاییم سنگینی می کند نه میتوانم حرف بزنم ونه میتوانم سکوت لحظه ها را در هم بشکنم این زخمی است که از تو در قلبم به یادگار مانده...
دلم مانند قاصدک دلتنگ است دلتنگ تو و دلتنگ حرفهایت دلتنگ خندهایت که قفل حصار های شیشه ای قلبم را می شکست اری دلتنگم.. دلتنگ لحظه هایی که معصومانه می میرند
از نگاهم پیداست که به چه می اندیشم مادرم با نگاه خود می گوید دخترم زندگی بی وفا است وسهم چشمهای بارانی تو گریه ای بی صدا است چنان غرق در افکار تو هستم که به پرپر شدنم می نازم..به آن امید که باد مرا به سراغ تو خواهد اورد اما افسوس و صد افسوس که هیچ وقت تو را نمی بینم
لحظه های رفتنت نجیبانه روی سکوت تنهاییم لانه کرده ...در خیالم صدای قدمهایت را می شنوم که به سوی غربت تنهاییم قدم بر می دارد اما افسوس که این خیالی بیش نیست برایم میگفتی صدایت دلنشین است اما با صدای رفتن تو صدای گرفته ام دیگر طنین نخواهد داشت
دیگر هیچ چیز برایم زیبا نیست و هیچ عطری به مشامم خوش نمی اید چشمانم از عشق تو تا دیروز می در خشیدند اما نمی دانی حالا چه غمگین شده اند دلهره عجیبی تمام وجودم را در برگفته است نمی دانم به دنبال چه می گردم آه سوزناکی سکوتم را در هم می شکند و به دنبال ان اشکهای سردی را که بر گونه یخزده ام جاری می شوند احساس میکنم.

این روزا، روزای بدی رو میگذرونم. بدجور خسته ام، وضعیت روحیه خیلی بدی دارم. ای کاش میتونستم یه جوری دردمو درمون کنم.تصمیم گرفتم واسه یه مدت دیگه وبلاگ ننویسم، دیگه اصلا واسه چی باید بنویسم؟!!شایدم دیگه هیچ وقت آپ نکنم.ولی وقتی تنهایی خیلی اذیتم کرد میام به وبلاگ دوستای خوبم سری میزنم شاید اینطوری کمتر احساس تنهایی کنم.واسه همتون آرزوی خوشبختی میکنم،
خداحافظ.




































