X
تبلیغات
تویی بهترین ترانه واسه دل سپردن من

تویی بهترین ترانه واسه دل سپردن من

 

گداي محبت كه باشي ، زودتر ضربه خواهي خورد و رسم روزگار چيزي جز اين نيست.

 

تنها ماندم!

 

دنبال آزادی و شور در پیش عشق بی فریب

تموم زندگی من حسرت و دلواپسیه

ساده بگم قصه من نمادی از بی کسیه

یکی اومد هزار تا رفت یه شادی و هزار تا غم

خدای من! به کی بگم؟ کی بشه از دنیا برم ؟

همیشه گر یونه چشمام ! همیشه حیرونه نگام!

بگو چرا قصر وفا همیشه ویرونه برام؟

می گن جوونی تو هنوز چی می گی از شادی بگو

نمی دونن که بخت من از راحتی نبرده بو

روزا به فکر رفتنم شبا دچار موندم

انگاری جا خوش کرده غم توی طنین خوندنم!

واسه من بی سرپناه هیچ سقفی پیدا نمیشه

تو این زمونه غریب هیچ دلی دریا نمیشه

شبا تا صبح دعا و اشک روزا تا شب غم و جنون

بهار دیگه تموم شده اومده باز فصل خزون

نمی دونم حرف دلو چه جوری فریاد بزنم

دل می گه بیرونش کنم افسوس آه و از تنم

کاشکی ! که این ترانه ها هیچ جایی پیدا نمی شد

کاشکی ! که بین عاشقا هیچ کسی تنها نمی شد

دوباره بیت آخر و همون غم همیشگیم

هزار تا بیتم که بشه درست نمیشه زندگیم

 

اشک غم

 

در حالی که از پنجره اتاق به دوردست ها می نگرم از سیاهی شب تمام وجودم می لرزد

شبی که سکوت را برایم معنا می کند شبی که غروب لحظه هایم را نزدیک می کند اما با این حال ستاره هایی را می بینم که عاشقانه سوسو می زنند پروردگارا به کدامین گناه مجازات شدم من که مهربان بودم و وفا رسم زندگیم بود

در دو راهی قرار گرفته ام نه راه پس دارم نه راه پیش ...به یادم میادم می اید که گفتند :دنیا بی وفا است اما من با خودم می گویم که این دنیا خدایی هم دارد وکلی مجازات برای کسی در نظر می گیرد که قلبی را بی صدا می شکند غم بر صدایم رخنه کرده نفسهای خسته ام روی غربت تنهاییم سنگینی می کند نه میتوانم حرف بزنم ونه میتوانم سکوت لحظه ها را در هم بشکنم این زخمی است که از تو در قلبم به یادگار مانده...

دلم مانند قاصدک دلتنگ است دلتنگ تو و دلتنگ حرفهایت دلتنگ خندهایت که قفل حصار های شیشه ای قلبم را می شکست اری دلتنگم.. دلتنگ لحظه هایی که معصومانه می میرند

از نگاهم پیداست که به چه می اندیشم مادرم با نگاه خود می گوید دخترم زندگی بی وفا است وسهم چشمهای بارانی تو گریه ای بی صدا است چنان غرق در افکار تو هستم که به پرپر شدنم می نازم..به آن امید که باد مرا به سراغ تو خواهد اورد اما افسوس و صد افسوس که هیچ وقت تو را نمی بینم

لحظه های رفتنت نجیبانه روی سکوت تنهاییم لانه کرده ...در خیالم صدای قدمهایت را می شنوم که به سوی غربت تنهاییم قدم بر می دارد اما افسوس که این خیالی بیش نیست برایم میگفتی صدایت دلنشین است اما با صدای رفتن تو صدای گرفته ام دیگر طنین نخواهد داشت

دیگر هیچ چیز برایم زیبا نیست و هیچ عطری به مشامم خوش نمی اید چشمانم از عشق تو تا دیروز می در خشیدند اما نمی دانی حالا چه غمگین شده اند دلهره عجیبی تمام وجودم را در برگفته است نمی دانم به دنبال چه می گردم آه سوزناکی سکوتم را در هم می شکند و به دنبال ان اشکهای سردی را که بر گونه یخزده ام جاری می شوند احساس میکنم.

 

 

این روزا، روزای بدی رو میگذرونم. بدجور خسته ام، وضعیت روحیه خیلی بدی دارم. ای کاش میتونستم یه جوری دردمو درمون کنم.تصمیم گرفتم واسه یه مدت دیگه وبلاگ ننویسم، دیگه اصلا واسه چی باید بنویسم؟!!شایدم دیگه هیچ وقت آپ نکنم.ولی وقتی تنهایی خیلی اذیتم کرد میام به وبلاگ دوستای خوبم سری میزنم شاید اینطوری کمتر احساس تنهایی کنم.واسه همتون آرزوی خوشبختی میکنم،

خداحافظ.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 3:18  توسط نیلوفرسپید  | 

 

 

قبل از این که ادامه ی ماجرا رو تعریف کنم بزارید یه کمی در مورد بهزاد توضیح بدم بهزاد کافی نت داره از این جهت بود که ما از طریق نت با هم زیاد صحبت میکردیم ، اون تدریسم میکنه،30سالشه آدمه تحصیل کرده، پخته و فهمیده ایه اصلا ادم کثیفی نیست وبی نهایت مهربونه. اینا رو گفتم تا در مورد اون بد قضاوت نشه حالا ادامه ی ماجرا...

دیگه چیزی به محرم و صفر نمونده بود بهزاد قبل محرم میای؟آره ایشالله عزیزم میام اما باز هم... اون باز هم اومد پیشم اما تنها و برای دیدار کوتاه چند روزه. این بار به دلیل تاسوعا عاشورا بابا نبود اون هر سال این دو روز نذر هیئت داره و خونه نمیومدواین باعث شد که از بهزاد دعوت کنم بیاد خونمون تا اینطوری با مامان بیشتر برخورد داشته باشن و بیشتر آشنا بشن.اینجا اومدن اینبارش خیلی خوش گذشت. روزایه خاطره انگیزی بود واسه منو بهزادو مامان !اما مثل همیشه بعد از رفتنش دلتنگیه عجیبی میومد سراغم!رفت اما اینبار زودتر اومد یه ماهو نیم بعد، اما انگار تصمیم نداشت با خانوادش بیاد! هر وقت هم ازش علت نیومدنش رو میپرسیدم زمیناشو بهانه میکرد. دیگه پیشنهاد خواستگارها و کنجکاویه بابا برای قبول نکردنه من بد جور منو مامانو اذیت میکرد. تا اینکه قرار شد مامان با بهزاد صحبت کنه که اول واسه خواستگاری اقدام کنه بعد سر فرصت و کم کم زمینا رو بفروشه! اونم قبول کردو ظاهرا کاملا راضی رفت تا با خانوادش بیاد.

برام جالب بود که سیل خواستگارا هم توی اون مدت بی سابقه بود و موقعیت هایی که قبلا پیش نیومده بود حالا کرور کرور و از همه مدلش سبز میشدن، انگار خدا هم باهامون لج کرده بود. سرزنش اطرافیا و اصرارو نصایحه بابا هم منو کلافه کرده بود، اما بهزاد قول داده بود که میاد، این امروزو فردا کردنها ادامه داشت تا محرمو صفر هم تموم شدو سال جدید اومد. دیگه قولش حتمی بود. ۲۸،۲۷ اسفند خانومی که گویا خواهر بهزاد بود با ما تماس گرفت و تند تندو از حفظ برای 17 فروردین وقت گرفت، طرز صحبت کردنه خواهر بهزاد برای منو مامان کمی عجیب بود، انگار که یکی مجبورش کرده بود ناخواسته این کارو انجام بده! اما باز هم افکار زشتو از مغزمون بیرون ریختیمو اینبار منتظر اومدن بهزاد به همراه خانوادش بودیم. قرار بود عصر15فروردین حرکت کنن که بهزاد تلفن کرد و با صدای محزونی گفت مامانش حالش بد شده و گویا سکته کرده و نمیتونن بیان! باز هم به خاطر این که خطر رفع شده بود خیلی خوشحال بودم، اونطور که بهزاد میگفت مامان سکته ی خفیف کرده بود و نه میتونست حرف بزنه ونه راه بره. قول داد وقتی حاله مامانش کمی بهتر شد بیاد. بعد از مدت تقریبا یه ماهو نیم به طور معجزه آسایی حاله مامانه بهزاد خوب شد،تو این مدت من بدترین روزای عمرمو گذروندم. دیگه حرفای اطرافیان باورم شده بود که سر کارم، اون منو جلوی همه یه جورایی تحقیر کرده بود. حتی  قضیه خواستگاریو با هزار داستان سرایی و دروغ سر هم کردن به بابا هم گفته بودیم (البته نگفتیم که ما از قبل هم دیگرو میشناختیم)من تو این مدت بدجور دپ شدمو افسردگی گرفتم پیش دکتر روانپزشک رفتم حتی دکتر هم که قضیمو فهمید کلی نصیحتم کردو گفت که اون نمیاد، چند تا از تجربه های مشابه هم واسم تعریف کرد. اما بهزاد جزئی از وجود من بود نمیتونستم به راحتی از خودم جداش کنمو حرفای اونا رو باور کنم.  امروز و فردا کردنه بهزاد تموم نشد تا اینکه قول داد که تا آخر اردیبهشت بیاد، که باز هم... 23،24اردیبهشت بود که هر چی smsمیدادمو زنگ میزدم جواب نمیداد تو این مدت بی سابقه بود که ما یه روز از هم بیخبر باشیم. از نگرانی داشتم میمردم، بالاخره رفتم تو idish از دوستش سراغشو گرفتم،وقتی گفت حالش خوبه خیالم راحت شد. شب بهم زنگ زدو گفت که بدبخت شده، وقتی ازش توضیح خواستم گفت تصادف کردم،یعنی من نکردم دوستم کرده و 4نفرو زیر کرده من از اونجا رد میشدم، اون گواهی نامه نداشت و من  دلم سوخت براش، افسر که اومد گفتم من پشت فرمون بودم، کوروکیو به نامه من کشیده. بعد فهمیدم که ماشین بیمه نداشته الانم دوستم فرار کرده منو بازداشت کردن . این خبر بد جور داغونم کرد واقعا هر کار میکردم نمیتونستم این داستانو باور کنم اما چاره ی دیگه ای نداشتم بعد از تلفنش مسیج داد که اگه محکوم بشم چیکار میکنی؟بیخیالم میشی؟اصلا برام قابله قبول نبود که به این سادگی محکوم بشه، گفتم امکان نداره تو محکوم بشی گفت اگه شدم باید دارو ندارمو بدم برای دیه!چیکار میکنی؟ جوابشو ندادم چون نمیتونستم حرفاشو باور کنم!یه دفعه حالا که چند روز تا آخر اردیبهشت بیشتر نمونده بود این اتفاق بیوفته!آخه مگه میشد؟!!!این بهانه ای شد که اردیبهشتم تموم بشه واون نیاد! بهزاد دیگه تا آخر خرداد باید بیای اگه نیای نه من نه تو!باشه عزیزم میام!خرداد هم تموم شد اما اون نیومد گفت تا دادگاه تشکیل نشه و تکلیفش معلوم نشه نمیاد .دادگاه 24 تیر بود قول داد بعد از دادگاه بیاد این مدت روابط منو بهزاد خیلی سرد شده بود، نه اون بهزاد قبل بود نه من اون آدمه قبلا  اما با این حال ادامه میدادیم. روز دادگاه هم رسید بعد از دادگاه زنگ زدو با خوشحالی گفت دادگاه تقریبا به نفع من بود. اما به جلسه ی بعد موکول شد، هیچی تو این دادگاه مشخص نشد. داشتم دیگه میمردم از بس روزا رو میشمردم و اون مادام با راستو دروغ سر هم کردن اومدنشو به تعویق مینداخت. گفت تا جلسه ی بعدی صبر نمیکنه میاد، بهزاد تا تولد حضرت فاطمه میای حتما؟آره میام اما  اون روز هم اومدو رفت اما نیومد ، تا روز تولد جوادالائمه میای؟آره اما... گفت:میدونی خوابه بد دیدم باید تا وفات حضرت زینب شغلمو عوض کنم واگر نه یه اتفاق بد میوفته واسم تا اون روز نمیتونم بیام. از شب تولد حضرت علی دیگه با هم چت نکردیم. رابطمون، اون رابطه ی قشنگ عاشقانه کم کم نابود شد.  نمیتونم اون روزو از نحسی  توصیف کنم، ولی خدا میدونه بر من چی گذشت. دیگه میخواستم همه چی رو تموم کنم اما اون همچنان میگفت که میاد! شغلشو هم کامل عوض نکرد! دوباره افسردگی و بیماریه روحی روزگار منو مامانمو سیاه کرد. این بار قول داد، بازم یه قول حتمی که تا20مرداد (مبعث رسول) میاد اما قبلش باید برای یه کاری بره تهران!گفت رفته تهرانو از اونجا میاد مشهد پیشم. بهزاد پس خانوادت چی؟اونا خودشون میان دو سه روز دیگه! نه نمیخوام بدونه اونا بیای، اصلا تو تهرانی؟اگه تهرانی از یه تلفن عمومی بهم زنگ بزن تا مطمئن بشم، اما قبول نکرد التماس کردم گریه کردم قسم دادم که اگه نزنه من بمیرم اما گفت چون من بهش شک دارم اونم باهام لج میکنه و نمیزنه. اما به من ثابت شدکه  اون اصلا تهران نرفته. گفتم نمیخوام بدون خانوادت بیای یا با اونا یا اصلا نیا!اون بازم نیومد!نه میومد نه حاضر بود این رابطه تموم بشه! میخواست مثل قبل با هم رابطه داشته باشیم، اما من نمیتونستم دیگه تحمل کنم دیگه بهش اطمینان نداشتم، اما بازم میگفت میاد ومن چون دوسش داشتم هنوز چاره ای جز انتظار نداشتم . کی میای؟میدونی چیه! ناراحت نشیا، مامانم مخالفه قبول نمیکنه بیاد، یعنی مخالف نبوده اما یکی که نمیدونم کیه باهاش حرف زده و نظرش عوض شده! اما نگران نباش اون نمیتونه زیاد با من مخالفت کنه چند روز دیگه راضی میشه. میبرمش مسافرت، تو راه باهاش حرف میزنم راضیش میکنم حتما!بهزاد چی شد مامانتو بردی سفر؟ راضیش کردی؟ نه راضی نشد، دوباره میخوام ببرمش قم و جمکران راضیش میکنم... چی شد راضی شد؟نه هنوز...

حالا یه خواستگار دیگه اومده که همه منو تشویق میکنن قبول کنم دیگه میدونم بهزاد نمیاد! همه ی حرف اطرافیا کاملا درست از کار دراومد. من مضحکه و مسخره ی همه شدم، اما  هنوزم دوسش دارم اونم میگه دوسم داره خودمم اینو حس میکنم اما یعنی حسم درسته؟نمیدونم حالا باید چیکار کنم؟! با اون گذشته ای که داشتم چیکار کنم؟بهزاد عکسامو داره اونا کافیه که زندگیم نابود بشه!

خدایـــــــــــــــــا بـــــــــــــــایـــــــــــــــد چیکــــــــــــــــــــــــار کــــــــــــــــــــــــــــــــنــــــــــــــــــم؟

یعنی ما بهم نمیرسیم؟

 

بهزادم بدون تا لحظه ی مرگم نمیتونم فراموشت کنم میدونم تو نمیایو زندگی بدونه تو برام جهنم میشه اما حتما لیاقتم همین بوده! من دیگه برام هیچی مهم نیست به تنها چیزی که فکر میکنم مرگه! ای کاش اینقدر خوب نبودی میتونستم فراموشت کنم اینو بدون، عشق من فقط تویی تو زندگیم. همیشه عاشقانه دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 2:52  توسط نیلوفرسپید  | 

 

میخوام ماجرای عشقمو تو یکی دوتا پست بذارم و از راهنمایی های دوستان استفاده کنم که باید چیکار کنم!

 

اینجا هنوز تاریکی ست

 

دی ماه 84یک سالو نه ماه پیش با بهزاد آشنا شدم، اون اوایل به اسم علی مشناختمش. شاید روزی 4، 5ساعت با هم حرف میزدیم. بعد از چند روزم همدیگرو از طریق نت دیدیم یه دوستیه ساده و کاملا اتفاقی .با این که هنوز زیاد همدیگرو نمیشناختیم اما صحبت زیادمون با هم واسه من یه جور وابستگی ایجاد کرده بود!بهزاد از نظر من یه پسر مهربون بود، بارز ترین خصیصه ی اون همین مهربونیش بود!مدت کوتاهی از آشناییمون میگذشت که گفت بهم علاقه مند شده،حرفشو زیاد جدی نگرفتم آخه اون کجا و من کجا این فاصله ای که بینه ما بود به نظرم جایی واسه علاقه نذاشته بود اما اون با اخلاق خوبی که داشت منو تحت تاثیر قرار میداد. بارها بهش گفتم نمیخوام عاشق بشم تو رو خدا یه کاری کن که این اتفاق نیوفته اما فایده ای نداشت. هر روز به هم نزدیک تر میشدیم، دیگه منم دوسش داشتم تنها دلخوشیم حرف زدن با اون بود. هنوز پیش نیومده بود همدیگرو از نزدیک ببینیم ، اما اون بهم گفت میشه در مورده آینده بهت فکر کنم؟اول غافلگیر شدم در نظرم این حرفش خیلی مسخره  اومد جدی نگرفتم آخه اون با ایده ل من خیلی فرق داشت، اما مهربون بود. بهش گفتم این ممکن نیست آخه تو اونجا من اینجا، نمیشه اصلا! گفت اگه بیام پیش تو چی؟ باور نکردم اصلا فکر نمیکردم حرفاش جدی باشه بهش گفتم این ممکن نیست! اونم دیگه چیزی نگفت. بارها از طریق مختلف امتحانم کرده بود و تونسته بود بهم اعتماد کنه. هر روز که میگذشت صمیمیت بین ما بیشتر میشد دیگه واسه دیدنه همدیگه از نزدیک بیتاب شده بودیم. اون قول داده بود بیاد پیشم و اومد( حالا بماند که از وقتی که گفت میاد تا روزی که اومد چقدربد قولی داشتو اومدنشو کنسل کرد) اما بالاخره 19 فروردین 85 اولین دیدار ما از نزدیک بود اون لحظه که همدیگرو دیدیم خیلی برام قشنگ بود. اون از نزدیک خیلی جذاب تر و معصوم تر بود. اما برخورد اول اون خیلی خشک و سرد بود، فکر کردم حتما ازم خوشش نیومده اما بعدها گفت که اون طور برخورد کرده که پرو نشم!اون رفت و بعد از رفتنش بد جور  احساس دلتنگی کردم .خلاصه بعد از دیدارمون از نزدیک خیلی چیزا عوض شد، هر روز که میگذشت علاقه بینه ما بیشتر میشد دیدار بعدیه ما 19 تیر بود که این بار من رفتم پیشش با وجود حضور بابا من جرعت به خرج دادمو یواشکی جیم شدمو رفتم پیشش. اما اون 10 دقیقه بیشتر برام وقت نداشت با اینکه میتونستم یه ساعتی پیشش باشم اما نموند و رفت. واسه من یه لحظه دیدن اونم غنیمت بود اما همون دیدار کوچیک دوم هم باعث شد اون واسم از قبل شیرین تر بشه!دیگه انگار هر دو عاشق شده بودیم  میگفت میخواد همیشه باهام باشه و ماله هم بشیم. گفت میاد پیشم اینجا زندگی میکنه! دیگه بهش بدجور وابسته شده بودم دوسش داشتم با اینکه ایده ال من یه چیز دیگه بود اما کم کم ایده آلم اون شده بود. خیلی مهربون بود اما یه خصوصیت بدی که داشت بد قولیاش بود. قرار شد یه جوری حضوره من تو زندگیشو به خانوادش بگه واونا رو راضی کنه اما هر وقت ازش میپرسیدم که این کارو کردی میگفت نه! احساس میکردم یه چیزی اونو نگران میکنه و نمیتونه به راحتی این موضوع رو مطرح کنه که گویا همینطوری هم بود. اما من کاملا حق میدادم به اونا من از روز اول هر چی بینه منو بهزاد بود رو به مامانم گفتم اوایل از دستم کمی دلخور بود اما وقتی اونم تا حدی بهزاد رو شناخت دیگه چیزی نمیگفت که هیچ، بلکه همراهیم هم میکرد.بهزاد بازم اومد پیشم، شهریور سومین دیدارمون از نزدیک بود و بعد از رفتنش باز هم دلتنگی و وابستگیه بیشتر!هر وقت به بهزاد میگفتم که کی با خانوادت میای میگفت وقتی زمینام فروش بره، میخوام دست پر بیام! وقتی میپرسیدم کی فروش میره میگفت پاییز! منه خوش خیالم منتظر پاییز بودم تا بهزاد بیاد پیشم و هر دو از این دوری و جدایی راحت بشیم. بالاخره پاییز هم اومد، یک ماه گذشت... بهزاد چی شد؟!!زمینام فروش نرفت، بره میام 2 ماه دیگه از پاییز مونده هنوز!آبان،آذر... پاییز که تموم شد؟!خوب چیکار کنم زمینام فروش نمیره!بهانه ی فروش زمینا داشت دیوونم میکرد از طرف دیگه هم اصرار نصیحت و پندهای بابا برای جواب دادن به خواستگارایی که از نظر بابا خیلی مناسب بودن، اما عشق باعث شده بود نتونم به هیچ کس دیگه فکر کنم ، از یه طرف دیگه موضوع عشق منو تقریبا همه ی دوستان واعضای خانواده جز بابا و داداشم میدونستند و واز وعده های بهزاد برای اومدن خبر داشتند. تقریبا همگی بسیج شده بودند تا نظر منو راجع به اون عوض کنن و بگن که ما به درد هم نمیخوریم، اون منو بازی داده و هیچ وقت نمیاد. هر بار بهزاد وعده ی اومدن میداد با خوشحالی بهشون میگفتم اما اونا مسخره میکردنو شرط میذاشتن که نمیاد و دقیقا گفته های اونا درست از کار درمیومد ومن تحقیر میشدم. اما باز هم برام گفته های اونا اهمیت نداشت نمیدونم چرا اینقدر از اومدن اون مطنئن بودم! پاییز تموم شد و زمستون اومد اما همچنان زمین های بهزاد فروش نمیرفت...!

 

دوست دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود

 

بقیه ماجرا رو تو پست بعدی میزارم تا طولانی بودنه پست باعث نشه که واسه خوانندگان خسته کننده بشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 3:24  توسط نیلوفرسپید  | 

 

مامانم روزت مبارک

مادر یعنی:

مهربانی *** عشق حقیقی *** شمع سوزان *** شاپرک، در حال سوختن

مادر یعنی:

زیبایی طبیعت *** غم پنهان *** دل پر از نگرانی *** صورت پر چین از غصه

مادر یعنی:

تیکیه گاه برای فرزند *** محل ارامش فرزند *** جایی گرم برای فرزند

مادر یعنی:

...

 

 

میخوام اینبار از یه عشق دیگم بگم از کسی که همیشه باهام بوده و هیچ وقت تنهام نذاشته کسی که یه سالو نیمه که با غصه هام غصه خورد و با شادی هام شاد بود کسی که وقتی از زندگی خسته میشدم با حرفاشو مهربونیاش  همه چیزو فراموش میکردم کسی که تنها کسیه که من دارم تنها کسیه که هیچ وقت تنهام نذاشته کسی که صندوقچه ی سنگین رازمو به دوش کشید هر چند کمرش خمید و شاید هم شکست اما شکایتی نکرد  از غصه دلش پر غم شدو دلش شکست اما من نتونستم واسش کاری کنم حالا میخوام بگم تنها غمخوارم مامانم دوست دارم

میخوام به یه مامانه دیگمم بگم دوسش دارم، به مامانه بهزاد که واسم مثه مامانه خودم عزیزه! اما میدونم اون این حرفامونمیخونه اما واسه دل خودم میگم اونی که به فکرم بود با این که منو نمیشناخت اما حس کردم دوسم داره کسی که ندیدمش تا بحال اما فهمیدم مهربونه همونی که واسه کسی که دوسش دارم زحمت کشیده میخوام بهش تبریک بگمو بگم با این که ندیدمت مامانم اما محبت هات بهم رسید با این که ندیدمت اما خوب میشناسمت ای کاش مامان جونم توام منو میشناختی...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 2:44  توسط نیلوفرسپید  | 

 

 

نمی توان از سر نوشت سرنوشت را

           

 

از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه که آرزويش را داريم

(آره من لیاقت تو رو نداشتم آرزوی بزرگی کردم که حالا تبدیل به رویا شد)

 

********************************************

 

 

اونی که مدعی بود عاشقته

تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبر رفت و تو این بیراهه ها

رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت

آه، دلو سوزوندی

آه، چرا نموندی

من و هر ثانیه و جنون تو

واسه من همین خیالتم بسه

بذار جاده ها رو اشتباه برم

ما که دستمون بهم نمی رسه

با حریر پیله های کاغذیت

واسه من جاده رو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمی رسم

حرمت فاصله مونو کم نکن

بذار جاده ها رو اشتباه برم  ما که دستمون به هم نمیرسه

برون نمیرود ز خاطرم خیال تو

                                        اگر چه نیست وصالی

                                                                       ولی خوشم به خیالت

خوشم به خیالت

دیگه بسه امروزو فردا کردن،  دیگه از این بازی خسته شدم تو همه چیزو تو من کشتی بهزاد، اعتماد، احساس، امید. تو با من بد کردی. میدونی چیه؟ نمیتونم باور کنم که هیچ راهی واسه اومدن نداشتی! اما فقط اینو فهمیدم که تو واسه منو حرفام ارزش قائل نبودی.گفته بودم تا آخر خرداد، اما اصلا فکرشم نمیکردم این بارم بزنی زیر همه چی. گفته بودم خرداد آخرشه یادته؟فکر میکردم تا آخرین روز خرداد میای، بهت میگفتم تو 31 خرداد میای! اما نمیدونستم اینقدر بی ارزشو بی اهمیتم که بعد از یه سال این ماهو اون ماه کردنو امروزو فردا کردن بازم بگی که نتونستی بیایو از کم شانسیت بوده!  نمیگم دیگه دوست ندارم چون اگه بگم دروغ گفتم، تو برام عزیزو محترمی اما اون بهزاد که قبلا هر لحظه باهاش زندگی میکردمو همه ی وجودم بود،  تو نیستی دیگه. منو ببخش اگه با حرفام ناراحتت میکنم اما اونی که تو میشناختی مرد، تو کشتیش! تو قاتل قلب ساده ی منی بهزاد!یادم که میاد با من چه کردی دلم از کینه لبریز میشه و اشک تو چشمام حلقه میزنه اما با این حال هنوزم نمیتونم دوست نداشته باشم

نمیتونم دوست نداشته باشم

من غریبه دیروز..آشنای امروز و فراموش شده فردایم
پس در آشنایی امروز مینویسم تا در فردای تلخ جدایی بیاد آوری مرا
چون روزی بوده ام !!!! خاطرم را به خاطر بسپار با مهر عشق
شاید فردا نباشم.

 

به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش


غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش


گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو


که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش


به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم


همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش


من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب


غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش

به چشم من نگاه کن

 

 به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره

 

ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره

 

فاصله بين من و تو ،‌ از اينجا تا آ سموناست

 

خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست

 

قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود

 

به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود

 

بگو تا وقتي زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه

 

هر جاي دنيا كه باشي ،‌دلم واست پر ميزنه

 

براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي

 

نگو اینو، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي

جگرم سوخت

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت

بيچاره از اين سوختن عشق آموخت

فرق منو پروانه در اينست

پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

 

********************

 

به خدا که عشق پاک رو آفرید قسم میخورم تا زنده ام ، تا روح در کالبدم اسیر است عاشق

بمانم  ولی عاشق بی عشق

 

عاشق بی عشق

 

تقصیر ما نیست

ما اسیر دنیا هستیم

اسیر کینه و خشم کهنه ی او

که ریشه در گذشته دارد

ریشه در عشق آدم و حوا

دنیا چشم دیدن عشق آن دو را نداشت

حال از ما انتقام میگیرد

و به هیچ عشقی رحم نمیکند

فقط به فکر فرو پاشی عشق هاست.....

 

 

غریب آشنا با من، دلم تنگ است باور کن

پس از تو زندگی با مرگ همرنگ است باور کن

کمک کن تا دوباره جاده ها بی انتها باشد

نباشی پای رفتن های من لنگ است با ور کن

ببین افتاده ام از پا و دستم را نمی گیری

و این بر شانه های عشق یک ننگ است باور کن

 

 

خداحافظ از اینجا که پر از غمه خسته شدم میخوام برم

قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم

موندن هرگز، خداحافظ

دیگه میرم...

اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من

ستاره ها خاموش بشه تو آسمون شب من

من میمیرم، دیگه میرم...

خداحافظ ،دیگه رفتم...

پایان ثانیه منم هر جا یه ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم

حتی نشد واسه یه بار من بدیاتو خوب کنم

خورشید کشتم تا دیگه خودم به جات غروب کنم

دل میسوزه، ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم

هیچی نمونده از دلم خاکستر دو آتیشم

ریزه ریزه دل میسوزه

 خسته شدم

دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام

بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام

عاشق بودم، خسته شدم

خسته شدم ،دیگه میرم

گریه نکن...!

دل، بیا بریم، از عشق، دیگه نگیم

درد عشقی که کشیدیم، جز خدا به کسی نگیم...!

 

درد عشقی کشیده ام که مپرس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 3:0  توسط نیلوفرسپید  | 

 

 تو رو خدا واسه عشقم دعا کنید

 لم چون شمع میسوزد  بر این بخت سیاه خویش

نمیدونم خدا چرا ما رو اینقدر عذاب میده شاید بنده های خوبی نباشیم براش اما لایق این همه عذابم نیستیم آخه بهزاد عزیز دلم چقدر بهت بگم چقدر التماست کنم که به جای این و اون یه کمی هم به فکر خودت ،به فکر من باش آخه چرا گناه کس دیگرو به گردن گرفتی تو؟ تا کی فداکاری واسه اینو اون آخه؟پس خودمون چی؟ آخه چرا اون دوستت بدونه گواهی نامه رانندگی میکرد؟ حالام که کرده و چند نفرو ناکار کرده خودشم باید تاوان پس بده .آخه مگه میشه یکی که گواهی نامه نداره بشینه پشت ماشینی که بیمه نامه نداره؟ اگه اون آدم این قدر بی عقل بوده که این کارو کرده پس خودشم باید مجازات بشه.آخه تا کی میخوای پتروس فداکار باشی؟ چقدر من با تو صحبت کردم که خودتو درگیر مشکل اینو اون نکن! اما انگار تو به فکر همه هستی جز منه چشم انتظار حتما این دفعه هم به این بهانه میزنی زیر قولی که بهم دادی اما این دفعه دیگه کوتاه نمیام سر حرفم هستم . اگه یکی از اونا که میگی حالش بده بمیره میدونی چقدر دیه میخواد؟ کلا دیه ی همشون شاید از 100 ملیونم بیشتر بشه اون وقت با این وضع تو میتونی واسه آینده برنامه ریزی کنی آخه؟ میتونی به قولی که دادی بهم عمل کنی؟ میتونی سرمایه داشته باشی کارکنی؟به خدا نه هیچ کدوم از این کارا رو نمی تونی بکنی وقتی به ای حالو اوضامون فکر میکنم  گریه ام آرومم نمیکنه فقط امید دارم به حرف مامان که میگه سر بیگناه پای دار میره ولی بالای دار نمیره،خدا یار بیکسونه ،حق به حق دار میرسه .آآآآآآآخخخخخ خدا کنه همون طور که مامان میگه باشه نه اونطوری که من حدس میزنم و فکر میکنم اما در هر حال این مشکل هر دو مونه هم تو هم من .فکر این که تو تو بازداشت باشی دیونم میکنه خدایا کمکمون کن

 

تو روخدا برامون دعا کنید

 

واسمون دعا کنید

 

ای همه آرامشم  از تو پریشانت نبینم

چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی

همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم

ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره

در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت

در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر

گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من

تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

نگاهم هر روز بیشتر انتظارتو میکشه

 

 

چه زیبا خواهد بود

اگر ترا دلتنگی هایی باشد از نوع من.

دلم می خواهد احتیاجم ٬

نیازم درد خفه شده ی

سینه ام را همانقدر احساس کنی

که گویی احتیاج توست.

کوتاه سخن

دلم می خواست "تویی" نبودی

تو٬من و من٬ تو بودیم.

کاش هیچ فاصله ای بینمون نبود

سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم
با سوگند شروع می کنیم با امید ادامه می دهیم
و آرزو داریم به وصال ختم شود
سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم
که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم
که برای هم باشیم و به یاد هم باشیم
که دوست داشتن را از یاد نبرده
و با آمدن هر سپیده وشروع هر روز
به یاد یکدیگر چشم بگشاییم
ودر آخر سوگند به عشق که در غم وشادی با هم باشیم
وشریک هم...

 سوگند عشق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 4:42  توسط نیلوفرسپید  | 

 

عشق من روزتو بهت تبریک میگم

 

عشق من روزت مبارک 

همه ی گلهای عالم تقدیم به زیباترین گل دنیام

 بهزادم تو یه الگویی واسه من و همه کسایی که تو براشون تدریس میکنی من از تو درس عشق آموختم عشق من، معلم مهربونم میمیرم واست!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:20  توسط نیلوفرسپید  | 

 

مهم نیست

که رویاهای معصوم مرا می دزدند

یا به لحن ترانه های کودکی ام می خندند

می دانم

به زودی

در زیر عبور این لحظه های پر شتاب دفن خواهم شد

ولی

تو را قسم به هر چه از بی قراری دریا شنیده ای

مگذار کسی هوای بارانی چشمانت را

به گریه تعبیر کند.

نذار چشمای نازت بارونی بشه

آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی ها

خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی ها

لحظه به لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه

تو دیگه بر نمی گردی آخر قصه همینه

به تو می اندیشم 

بهزاد من هنوز روزایی که بهم گذشت یادم نرفته سعی کردم کم کم با خودم کنار بیام با این حال بازم دو ماه فرصت دادم با این که اصلا امید ندارم تو این مدتم تو بیای اما بازم منتظر میمونم! شاید یه جورایی خودمو گول میزنم اما این قدر عاشقت هستم که نمیتونم عزیز ترین کسمو به راحتی فراموش کنم. ازت خواهش میکنم سر این قولت دیگه بمونی عزیزم!

دنیام بی تو تیره و تاره 

 

بی تو این روزای روشن واسه من تاریک و تاره

وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره

از همون روزی که رفتی دل به هیچکسی ندادم

فکر میکردم میرسی یه روز تو بی کسیم به دادم

گفتن لحظه ی آخر واسه من هنوز سواله

دیدن دوباره ی تو فقط تو خوابو خیاله

لحظه های آخر تو توی قلب من میمونه

هیچکی مثل من بلد نیست قدر چشماتو بدونه

رفتیو چشمای خیسم یادگاری از تو مونده

بی وفاییات هنوزم تو رو از دلم نرونده

چشم براه تو میمونم تا که برگردی دوباره

میترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره

گفتن لحظه ی آخر واسه من هنوز سواله

دیدن دوباره ی تو فقط تو خوابو خیاله

رفتی اما خاطراتت توی قلب من میمونه

هیچ کی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه

تا وقتی که زنده هستم چشم براه تو میمونم

تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم میدونم

اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگه دار

با چشمای خیسو گریون من میگم خدانگهدار

 چشم انتظاری خیلی سخته

  ***چه بگویم؟***

  چه بگویم؟

  کدام یک از حرفهای دلم را؟

  خسته ام !

  از این سرنوشت خسته ام !

  آری روزگارم به سختی می گذرد.

  اشک مرا می شناسد،

  چرا که همیشه مرا در بیابان های احساساتم یاری می کند

                                و هر زمان که احساس دلتنگی

                                و غم و غصه در روحم پیچیده می شوند

                                                               برای نجاتم به سراغم می آید.

  می دانی!

  مدتهاست قلب بیمارم را به مشت گرفتم 

                   و به گدایی محبت آمده بودم.

                         و تنها درمان قلب  بیمارم دوای محبت بود.  

  گله ای نیست!

  چونکه سرنوشت چنین هست چه تقدیر کنیم

  برو!

  و من برای همیشه قلب بیمارم را در سینه خواهم فشرد

   تا محبت دیگری دوای دردش نباشد ، چرا که می دانم خواهی آمد.

          در یکی از ماههای فصل خزان

                                                        آن هم

                                                              بر سر خاکستر مزارم............

مرا اینگونه باور کن...

کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!

نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟
که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟
مرا اینگونه باور کن...!

 

خیلی تنهام

 

بهزادم دوستت دارم از هر کسو هر چیز توی دنیا بیشتر مطمئنم که توام دوسم داری اینم میدونم توام از این جدایی درست مثل من عذاب میکشی ازت خواهش میکنم دیگه نه خودت نه منو بیشتر از این عذاب ندی و تا جایی که میتونی زودتر بیای. میدونم مشکلاتت زیاده اما خواستن توانستنه گلم.

میمیرم واست بهزادم

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 4:35  توسط نیلوفرسپید  | 

 

بهزاد بد جور شکستم

 

کاش میشد روی قلب سرنوشت

 

لحظه های با تو بودن را نوشت .

 

کاش اين باقی عمر که ندانم چند است

و چسان می گذرد

همه می شد يک روز

و در آن روز غمت پر ميزد

و همه نقطه خاک غرقه در گل می شد

و ملائک همه ساکن به زمين می گشتند

و محبت همه جا می گسترد

و من آن روز چو عهدی که گذشت 

با همان شور و نشاطی که زجانم پر زد

باز نزديک غروب بر سر کوچه ميعاد تو را می ديدم

بهزاد خیلی خسته ام!خیلی،دیگه از شمارش روزا از انتظار از امروز و فردا کردن خسته ام کم کم داره داشتنت واسم رویا میشه. میدونم شاید همون طور که میگی تواو بی تقصیر باشیو اینا همه بازیه سرنوشت باشه اما عزیز دلم خواستن توانستن است آخ بهزاد اگه تو میدونستی از اون روز که زنگ زدی گفتی هفدهم میای تا روز 15 که اومدنت کنسل شد من این روزا رو به چه شوقی گذروندم هر لحظه تمام لحظات روبرو شدن با تو رو تو ذهنم مجسم میکردم من تو این مدت ثانیه ثانیه با تو زندگی کردم خبر نیومدنت یکی از بد ترین خبرای بد زندگیم بود هنوزم وقتی بهش فکر میکنم اشکام خود به خود میریزه آخه تو بعد از 4،5 ماه تازه راضی شده بودی به جرعت یه تاریخ مشخص کنیو بگی میام اما ...

فقط بدون ضربه ی بدی خورد بهم خیلی سخت تونستم خودمو راضی کنم که تو بی تقصیر بودیو به قول بعضیا قسمت اینطوری بود هر چند قلبا معتقدم که قسمتو خود آدما میسازن اما یه جورایی خودمو فریب میدمو میگم قسمت این بوده اما دیگه طاقت ندارم تو رو خدا زود بیا قول بده زود میای اما نه مثه دفعه ی پیش بهزادم.

 

درسته من موافقم زندگی زیبا نمیشه

تو فال بد اقبالیا هیچکی مثه ما نمیشه

اشکای ما هر چه قدم با همدیگه گریه کنیم

اندازه یه گوشه کوچیک دریا نمیشه

هرچی من و تو بشینیم شب تا سحر دعا کنیم

فرقی نمی کنه بازم معجزه پیدا نمیشه 

عزیز دلم هیچ وقت لحظه های با تو بودن تو ذهنم کم رنگ نمیشه خاطرات قشنگی که واسم نقاشی کردی تو صفحه ی زندگیم خیلی خوشرنگه تو دنیای خاکستریه منو رنگی کردی تو به زندگیه راکد و مردابیه من جریان دادی عشقت تپش حس قشنگی تو قلبم بود، من با محبت تو جونه زدم به خاطر مهربونیهای بی دریغی که به من کردی عاشقانه میپرستمت بهزادم.

رو درو دیوار این شهر همش از تو یادگار

توی این کوچه ی تاریک منو تنها نمیذاره

یاد حرفای قشنگت که تو قلبم لونه میکرد

یاد دلتنگیه چشمات که منو بهونه میکرد

میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم؟

آخه من ترانه هامو واسه ی کی پس بخونم؟

دل من هواتو کرده آخ کجایی نازنینم ؟

کاشکی بودیو میدیدی بی تو من تنها ترینم

توی این بازی که ساختی من همه هستیمو باختم

زیر پات گذاشتی آخر عشقی که من از تو ساختم

اگه تو دوسم نداشتی از دلم خبر نداشتی

دلت از سنگ شده انگار که منو تنها گذاشتی

میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم؟

آخه من ترانه هامو واسه ی کی پس بخونم

دل من هواتو کرده  آخ کجایی نازنینم؟

کاشکی بودیو میدیدی بی تو من تنها ترینم

میشینم منتظر اینجا تا تو برگردی دوباره

تا بشینی پای حرفام بریم تا ماهو ستاره

میدونم میای یه روزی یه روزی که خیلی دیره

یه روزی دل شکستم سر این کوچه میمیره

میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم؟

آخه من ترانه هامو واسه ی کی پس بخونم؟

 

  بهزاد کاش اینقدر زیاد دوست نداشتم اونوقت دوریتو راحتتر میتونستم تحمل کنم اما مگه میشه آدم عشق نازی    مثه تو داشته باشه ولی اینقدر ازش دور باشه که وقتی دلش از زندگی میگیره حتی نتونه اونو ببینه تا واسه ادامه زندگی جون بگیره با امید و انرژی که از دیدن عشقش میگیره با همه تلخیهای زندگی مبارزه کنه بهزاد عشق بیهمتای من میمیرم واست ای کاش میتونستی ژرفای واقعیه عشقم به خودتو درک کنی اون وقت مطمئن بودم که نمیذاشتی یه لحظه ازت جدا باشم

 

 

 

ابر ها همچون دل من گشته اند تکه تکه.پاره پاره.چاک چاک
آسمان چون ریسمانی. بی امان می کشد بیچاره دل را روی خاک
با دل من گر تو بازی می کنی دشمنان اینگونه راضی می کنی
قلب من دست تورا می بوسدش گرچه تو نامهربانی می کنی

مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشي منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟

مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني

خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه

و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..

تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..

تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..

مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم..

مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..

مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..

از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

آآآآآخ خ خ خ بهزاد نمیدونی چقدر این متنو دوست دارم. واقعا دلم میخواد لحظه ی مردن تو پیشم باشی تو بغل تو بمیرم عشق من فکر کن وقتی تو پیشم باشی همه چی لذت بخشه حتی مردن حاضرم یه روز فقط یه روز مال هم باشیم بعد بمیرم. بهزاد یک روز تو رو داشتن و با تو زندگی کردن لذت بخشتر و شیرینتر از یه عمر زندگیه بدون توی نفسم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 4:12  توسط نیلوفرسپید  | 

 

تو چشمهای تو یک دنیا مهربونیه که همیشه بهم آرامش میده....

تو لبخند تو یک دنیا زیباییه که رنگ سیاه ذهنم را همیشه سپید می کنه

تو صدای تو یک دنیا خوبیه که همیشه امید را در من زنده می کنه.......

تو همیشه بهترین ، آروم ترین و صبورترین یار من توی تمام

لحظه های بی تابی زندگیم بودی و همیشه شیرین ترین و ماندنی ترین

خاطره های من ، بودن با تو وهمچنین عشق عمیق و خالص و

بی ریا با تو بوده .....

راستی چه جادویی تو صدات داری؟؟؟ که اینطور آرامم می کنه، وقتی

از همه جا وهمه چیز شاکی می شم.

تو کلامت چی داری ؟؟؟ که اینطور به شورم میاره، وقتی از همه چیز دلسرد می شم

تو عمق چشمهات چه نیرویی وجود داره؟؟؟ که حتی با دیدن عکست

هم این نیروهمچنان نافذ و جان بخشه

عزیزم! مرا عشق بیاموز تا بیشتر و بیشتر "به تو" عشق ورزم

مرا بیاموز که به تو عشق ورزم و مجنون تو باشم

از تو می خواهم فردایی سبز را به روح منتظرم هدیه کنی.همچنان چشم به راه قاصدکها

خواهم بود صادقانه بگویم به زلالی اشکهایت به خنده های با مزه ات وبه وفاداری عشق و ایثارت در هنگام

نوازش...  دوست دارم

 


 

در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است

 

 

 

منم دلتنگم !

آن قدر که با نامت مي گريم !

دل تنگي...

انتظار...

من ...

من غريب تر از هميشه ام عشق من

تو که مي دانستي هر نفسم با نفست بيرون مياد...

تو...

يادت نمي آيدعشق من؟...

يادت هست در آغوشم کشيدي که من همه کس توام ! ...

من براي تو ...

براي تو که همه کس مني...

براي تو که همه ي دنياي ساده و کودکانه ي مني دلتنگم...

من براي چشماني دلتنگم که روزهاست رهايم کرده اند..

من براي دست هايي دلتنگم که روزهاست تنهايم گذاشته اند و رفته اند

من روزهاست که خاموشم...

بگذار فکر کنند اين ها هذيان هاي يک بيمار تب آلود است...

بگذار فکر کنند شعر است !

استعاره هاي ادبيست و برايم دست بزنند ..

.بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات دروني وجودم را مي خورند و دارم تمام مي شوم

براي آن ها بي آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...

به من حق بده نازنينم! تو حق بده...

اين آشفتگي را بر من ببخش وليکن من براي تمام شدن خويش اين طور گريان نيستم...

من برای رفتن توست که می نالم ..........

 

تو ستاره ی مني پشت قاب پنجره

مگه میشه دل من تو رو از یاد ببره
مث شاعر چه قشنگ عشقو معنا می کنی
قطره ی وجودمو قد دریا می کنی
تو که نیستی عشق من خونه مثل جهنمه
به خدا دوست دارم دوست دارم یه عالمه
وقتی تو پیشم باشی
از غم و غصه دور میشم
مث خورشید می مونی
که با تو غرق نور میشم
عشقو توی زندگی تو به من نشون دادی
به همه ترانه هام تو بودی که جون دادی
تو رو توی آسمون روی ابرا میبینم
هرجارو نگاه کنم تورو اونجا میبینم
تو که نیستی عشق من خونه مثل جهنمه
به خدا دوست دارم دوست دارم یه عالمه
اومدی و لحظه هام قیمتی شد
دفتر در به دریم خط خطی شد

تو کی هستی که شبو ستاره بارون میکنی
ماهو با عکس چشات همیشه مجنون میکنی
تو کی هستی؟تو چی هستی؟تو چته؟
تو چی داری توی دستات، که بهارعاشقته؟
اومدی و لحظه هام قیمتی شد
دفتر در به دریم خط خطی شد
هر کی هستی دل من تشنه ی لبخند توئه
روی این قلب شکسته مهر سوگند توئه
هنوزم اسم تو آذین همه ترانه هاست
هنوزم خواستن تو قشنگ ترین بهانه هاست
اومدی و لحظه هام قیمتی شد
دفتر در به دریم خط خطی شد.


اندک اندک روزها تغیر رنگ میدهند دیگر کم کم سرمای خشن و غروب های غربت انگیز خزان و زمستان به زوال می آید و نسیم ملایم بهاری به پیشواز تازه متولد شدگان بهار می رود و با عطری که در  دامان  به همراه دارد طنین انداز زیبایی هاست ، تنگ بلور آرزوی به آغوش کشیدن ماهی سرخ را میکشد و من ....!!!

چیزی به جوانه زدن سبزه ها نمانده، کم کم هفت سین لحظه ها دریده میشود و این سال هم همدم تنهاییم سکوت است سکوتی سرشار از فریادی خفه شده در گلو، میخواهم این سکوت را تا انتهای حنجره فریاد بزنم تا بلکه دلتنگیها و بغض هایم فرو نشیند و اندکی آرام گیرم .

آه بهار... من از تو عیدی میخواهم به این دل سرما زده ام جوانه بزن  ریشه های خشک شده ام را جان ده مرا آبیاری کن ، میخواهم به ثمر نشینم.

بوته خشک گل سرخ

بهزادم هر روز که میگذره تپش قلبمو بیشتر حس میکنم نمیدونم علتش چیه؟دارم به لحظه ی اومدنت نزدیک میشم یا اینکه حس میکنم همه چی میخواد تموم بشه خودمم درست نمیدونم اما خدا کنه که همه چی اون طور که تو میگی بشه عزیزم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 4:8  توسط نیلوفرسپید  |